سيد محمد باقر برقعى

469

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نگاهى نمىخواهد اين روزها * مرا يك غزل آبشارى كند ؟ نسيمى كه آمد از آن‌سوى دشت * نمىخواست ما را بهارى كند نمىخواست ابرى كه تاريك بود * كوير مرا آبيارى كند كه مرداب بودم زلالى نخواست * مرا سمت درياچه جارى كند شبيه تو در عمق گرداب‌ها * نديدم كسى پايدارى كند تو مىخواهى از من كه شاعر شوم * دلم بازهم بىقرارى كند تو مىخواهى از من كه شاعر شوى * اگر بخت هم با تو يارى كند . . . بن‌بست تو را هروقت مثل كودكى سرمست مىبينم * جهانم را شبيه كوچه‌اى بن‌بست مىبينم جهانم را همين پس‌كوچه‌هاى سرد غمگين را * به طرح چشم‌هاى روشنت پابست مىبينم تو با درياچه‌ها ، با رودها ، با كهكشانها نسبتى دارى * زلالى را كه در عمق نگاهت هست مىبينم غمى در ژرفنايت بود دريا هم نمىفهميد * تو را در عمق باورهاى دور از دست مىبينم ولى با اينكه آغازى برايم در خيال شهر * تو را در انتهاى كوچه‌اى بن‌بست مىبينم به بىقرارى شبهاى على عليه السّلام تحيّر دنيا ادامه دارد اگر از وجود توست * اصلا حيات بسته به بود و نبود توست درياچه نيز با همهء بىقرارىاش * يك قطره از تمامى زخم كبود توست